نگاهی گذرا به بحث ولایت فقیه 3
اعوذبالله من الشیطان ارجیم
المنفقون والمنفقت بعضهم من بعضیامرون بالمنکروینهون عن المعروف ویقبضون ایدیهم نسوالله فنسیهم ان المنفقین هم الفسقون(67)....ولعنهم الله ولهم عذاب مقیم(68)
مردان وزنان منافق متفق باهمدیگر وطرفدار یکدیگرند دست از نیکی کشیده ومردم رابه کار بدوا می دارند.واز کار نیکو منع می کنندوچون خدارا فراموش کردند خدا آنها رافراموش کرد که درحقیقت بدترین زشتکاران عالم همان منافقانند(67)...وخداآنها رالعن کرده وبه عذاب ابد می افکند(68)
پیش فرضهای نظریه مهم ولایت فقیه
این مساله مهم نظریه ای در فلسفه سیاست از دیدگاه اسلام است.هر نظریه ای قطعا مبتنی بریک سلسله اصول وپیش فرض هایی بناشده است که درآن بحث برای شخصی که این نظریه رامعتبر می داند پذیرفته شده است.قاعدتا بحثی مفصل درباره اصول ولایت فقیه وبرتری آن برسایر نظریه های فلسفه سیاست به اثبات می رساند.خوب طبعا می بینید که احتیاج به مباحث پیچیده ورجوع به کتوب حجیمی از استادان وبزرگان این بحث است که در پست گذرا می گذریم.
این مباحث برای دو دسته از دوستان وبزرگواران مفیدوکافیست.
1- دوستان ولایت مداری که قلبا می دانند که در زیر پرچم چه کسی هستند وفقط به زبان نمی توانند بیان کنند حقانیت خود راو
2- دوستانی که در این قضایا وابعاد گسترده تبلیغات کفار ومنافقین برایشان بعضی از مسائل ایجاد تردید کرده است.
قطعا با شناخت ولایت.ولی معلوم شده و معیار حق معلوم می گردد وفتنه (ممزوج حق وباطل) از بین می رود.
ضرورت حکومت :
اولین اصل حکومت واصل ضرورت حکومت برجامعه درتمام مکاتب ونظریه های سیاسی معتبراست تنها مخالفان آن آنارشیسم است که براین اعتقاد هستند که بشر می تواند زندگی خودرابا اصول اخلاقی اداره کندواحتیاجی به دستگاه حکومت نداردویا به این اصل اعتقاددارند که حکومت چنان رفتار کند که به این اصل منتهی شودولی سایر مکاتب فلسفی فرض راغیرواقع بینانه می دانندودر عمل قرنها تجربه نشان داده عده ای در جامعه بشری ملتزم به اصول نمی شوند ودست قدرتی باید بالای سر آنها باشد.
عدم مشروعیت ذاتی یک فردیا گروه خاص برای حکومت :
دریک تعریف ساده حکومت رابیان می کنیم(دستگاهی که بررفتارهای اجتماعی یک جامعه اشراف دارد وسعی می کند آنهارادر مسیر خاصی جهت داده وهدایت نماید)این اعمال حاکمیت می تواند به روش های مسالمت آمیزویابااستفاده از قوه قهریه باشد.یعنی آنهاراباتوسل به دستگاههای انتظامی یانظامی مجبوربه پذیرفتن مقررات وانجام آن رفتارخاص می کنند.تعریف فوق هم شامل حکومتهای مشروع وهم حکومتهای نامشروع میشود.
سئوال:ملاک یابه عبارتی شرط مشروعیت یک حکومت چیست؟
آیا فردیا گروهی ذاتا وبه خودی خود مشروعیت دارند؟
آیا حکومت امری است عرضی واز ناحیه کس دیگری باید به آنها اعطا گردد؟
جواب: فیلسوفان ومکتب های فلسفه سیاسی اینگونه درنظر گرفتند که اگر کسی قدرت فیزیکی وبدنی بیشتر وبرتی دارد یااز نظرفکری وذهنی برتر وباهوش تر از دیگران است یااز نژاد برتری است.یادارای ثروت است چنین فردی خودبخود وذاتا برای حکومت متغین است .اما مبانی نظریه سیاسی ولایت فقیه مخالف این گرایش است.این نظریه براین پیش فرض مبتنی است که حق حاکمیت ذاتی هیچ فردی نیست وخوربخود برای هیچ کس تعیین نداردیعنی نسبت به هیچ فردی این گونه نیست که وقتی از پدرومادر متولد میشود خودبخود دارای یک حق قانوی برای حکومت کردن باشدوحق حاکمیت میراثی نیست که از پدر ومادر به او منتقل شود.بلکه مشروعیت حاکم وحکومت بایدازجای دیگرومنبع دیگری ناشی شود.اکثرفیلسوفان ونظریه پردازان فلسفه سیاست این اصل راهم مانند اصل پیشین پذیرفته اندوغالب مکتب های فکری این حوزه وازجمله مکاتب طرفدار دموکراسی باما هم رایند که حق حاکمیت وحکومت ارث هیچ فردی نیست وذاتا برای هیچ کس تعیین نشده است.
بنابراین باپذیرفتن دو اصل فوقتا اینجا مااز دودسته ازمکاتب فلسفه سیاست راکنارزدیم.ابتدا آنارشیسم.وبعد هم مکاتب ونظریه پردازانی که چنیم گرایشات وتفکراتی دارندکه افرادیاگروههایی بطورذاتی وخودبخو برای حکومت مشروعیت دارندوبر سایرین ذاتا مقدم اند(نظام سلطنتی)
3-خداتنها منبع ذاتی مشروعیت :
بدنبال بحث فوق این بحث مطرح می شودکه چه کسی قدرت قانونی ومشروعیت رابه حاکم وحکومت می بخشد؟ازاینجاست که نظریه ولایت فقیه وفلسفه سیاسی اسلام ازبسیاری مکاتب دیگر وبخصوص از نظریات رایج فعلی دراین زمینه جدامی شودوباآنها تفاوت پیدامی کند.براین اصل مهم که فلسفه سیاسی اسلام است وهمه مسلمانان برآن توافق دارندوشاید بسیاری ازاصحاب شریعتهای الهی دیگر غیراز اسلام هم آن راقبول داشته باشندکه حق حاکمیت وحکومت وامر ونهی کردن اصالتا ازآن خدای متعال است.البته بایدتوجه داشت که حکومت کردن به معنای خاصش واین که کسی مباشرت درکارهاداشته باشد وامور رامستقیما انجام دهداختصاص به انسان دارد.وبه این معنا برخداوند متعال صدق نمی کنداما به معنای وسیع حاکمیت از آن خدایی است که این جهان راآفریده است.
واما مالکیت حقیقی ناشی ازیک نوع رابطه تکوینی است که درآن هستی مملوک ناشی وبرگرفته از هستی ووجود مالک است درچنین مالکیتی (حقیقی)قرارداد نکرده اند که مملوک از آن مالک باشدبلکه مملوک حقیقتا وتکوینا متعلق به مالک است وتمام هستی خودوام داراوست باچنین نگرشی همه انسانها ازاین جهت که آفریده خداهستند مملوک اویند ونه تنها هیچ انسانی حق هیچ گونه تصرفی و هیچ شانی از شئون انسانهای دیگر رانداردبلکه هر فرد ذاتا حق هر گونه تصرفی درخود رانیز ندارد زیراتصرف در ملک غیر است.وهیچ انسانی حق خودکشی.قطع عضو وصدمه به خود راندارد زیرا وجود وهستی او از آن خودش نیست.این پیش فرض در بسیاری از فرهنگها ومکاتب دیگرپذیرفته نیست ولااقل این است که هرانسانی اختیارخود را دارد.بنابراین از آنجا که لازمه حکومت تصرف درجان ومال مردم واختیارات وحقوق افراداست.معلوم میشود براساس نظر اسلام هیچ انسانی صرف نظر از اختیاری که خدابه او داده است حق حکومت و هیچ گونه تصرفی در انسانهای دیگر که ملک خداهستندندارد به هرحال اینکه بی اذن خدای متعال نمی توان در بندگان اوتصرف کردیک اصل اساسی درتفکر اسلامی است.
باپذیرفتن اصل بالا نیز فلسفه سیاسی اسلام (نظریه ولایت فقیه)باسایر نظریات ومکاتب موجود حکومتی سیاسی تفاوت اساسی پیدامی کند.از این جاست که قائلین به مشروعیت حکومت نخبگان .فیلسوفان وحکیمان.اشراف وثروتمندان ویا آنهایی که پیروزی درجنگوسلطه راازراه قهر وغلبه مشروع می دانندوحتی نظریه دموکراسی (باتبیین هاوروش های مختلفش)همه وهمه مسیرشان ازتفکر اسلامی جدامی شود.مثلا نظریه دموکراسی این است که حکومت اصالتا مال مردم وحق آنهاست ورای مردم است که به شخص حاکم وحکومت اومشروعیت می بخشد.واعتبار قانونی به اعمال قدت ازجانب اومی دهد.لذا همانطور که تک تک افراد هیچ کدام ذاتا واصالتا حق حاکمیت ندارند.جمع مردم وجامعه نیز ذاتا واصالتا از چنین حقی برخوردار نیست چراکه تمام هستی ومتعلقاتشان مال خداست وهمگی مملوک وملک حقیقی خداوند متعال است.وتمام رفتارها باید طبق امر ونهی مالک حقیقی باشد.
سئوال:آیا اسلام با دموکراسی مخالف است؟
آیا اسلام بانظرات عموم مردم مخالف است؟
آیا اسلام دین زور وتحمیل است؟
جواب:اسلام دین زور وتحمیل نیست وهرکسی درفکر وعقیده وحریم خصوصی خود آزاد است تا جایی که انسانها باید از تحقیق و علم به خداوند متعال واسلام رو بیاورند نه صرف اینکه از پدر ومادر خود انتقال پیداکند.!!!
نکته دوم این که آیا خداوند متعال وقتی نوح را پیامبر قومش قراردادبا آنها مشورت کرد؟؟؟یا وقتی موسی را برگزید با بنی اسرائیل شوری گرفت؟؟؟ ویا ابراهیم و مسیح ودر آخر پیامبر اکرم(ص)؟؟؟
این مسئله که مالکیت از آن خداست تقریبا مورد قبول تمام ادیان الهی است.
درحاشیه این بحث به مطلبی مهم نیز اشاره کنیم وآن این است که خداوند متعال براساس آن حق ذاتی واصیل خود برای حاکمیت در مرتبه نازلتر چنین حقی را به رسول اکرم(ص)وبه اولی الامر(امامان معصوم)داده است.
«واطیعوالله ورسول واولوالامرمنکم»
البته در صدر اسلام نیزعده ای برای جانشینی حضرت رسول امر خدا ورسول را کنار گذارده و رای گیری کردند و تصمیم خود مقدم شمردند.
براساس اسلام حق حاکمیت وتعیین حاکم ذاتا واصالتا ازآن خداوند متعال ودر مرتبه پایین تر ازآن پیامبر وامامان معصوم است.
عدم جدایی دین از سیاست :
یکی از مهم ترین پیش فرض ها عدم جدایی دین از سیاست است که بحثی مفصل است و ما اجمالا از آن می گذریم.
سکولاریزم: به این معنا که دین وسیاست دوحوزه جداازهم هستندوقلمروهرکدام بادیگری فرق می کند.وهیچ کدام از آنها نباید درامور دیگری دخالت کند.
برای آنها که با تعابیر فنی آشناهستند کاملا روشن است که مفاهیم ارزشی دارای(بایدهاونبایدها)ومفاهیم معرفت شناسی دارای (هست ها ونیست ها) می باشند.!؟!
ظهورسکولاریسم:درواقع به قرون وسطی که پاپها وکلیساها فشارزیادی به مردم وارد می کردندبرمی گردد.آنها دادگاه تفتیش عقائد (انگیزاسیون)داشتند.از جمله دادگاهای معرف آن محاکمه گالیله به جرم ادعای گردبودن زمین زبانزدخاص وعام است.وموجب حرکتهایی بر علیه پاپ وکلیسا شد.افرادی نظیر مارتین لوتر(بنیان گذارپروتستان)در پی ایجاد اصلاحاتی در تعالیم مسیحیت بودمجموع این حرکتهای سیاسی .فرهنگی اصلاح طلب منجربه شکل گیری نهضت بزرگی برعلیه پاپ گردید.وسرانجام به رنسانس منتهی شد.
